شب است
سرد است
دل غمگین و دل تنگ است و من مدهوش بی تو
رو به پایانم .
می رود شمع وجودم
رفته رفته رو به خاموشی
که بی تو
زندگی تلخ است
کنارم،نزد من اطرافیانم
برایم ، پا به پا هرگز نبودند و
من تنهای تنهایم
من در میان جمع
اما در گوشه ای تنها نشسته م
به یاد شعر ثالثم "زمستان"
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است،
هوا بس نا جوانمردانه سرد است آه ،
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای،
آری
و اکنون هوا بس ناجوانمردانه سرد است و
تو ای مهربان کجایی که ببینی
می زند سرما بر گیسوان چنگی ، و بر افکار نیرنگی
که سرما حیله گر بوده است و خواهد بود
ولی من
گرمم
گرمم از عشقی که گرمایش فرا بگرفته روزگارم را
که گرمایش مرا گهواره شبهای سرد است
من مستم
و گرمای وجودم که از عشق است
آب می سازد تمام برف های این زمستان را ،
من عاشق ولی دب تنگ اما پر ز عشقم
کاش می شد که در ساحل دریای عشق ،
اندکی آسوده می بودم ،
ولی پرتلاتم حالتی دارم ز دوری
من مجنون و بی دل ولی بی دست و پا هستم