تبليغاتX
really happy is ...
really happy is ...



سرد است

شب است

سرد است

دل غمگین و دل تنگ است و من مدهوش بی تو

رو به پایانم .

می رود شمع وجودم

رفته رفته رو به خاموشی

که بی تو

زندگی تلخ است

کنارم،نزد من اطرافیانم

برایم ، پا به پا هرگز نبودند و

من تنهای تنهایم

من در میان جمع

اما در گوشه ای تنها نشسته م

به یاد شعر ثالثم "زمستان"

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است،

هوا بس نا جوانمردانه سرد است آه ،

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای،

آری

و اکنون هوا بس ناجوانمردانه سرد است و

تو ای مهربان کجایی که ببینی

می زند سرما بر گیسوان چنگی ، و بر افکار نیرنگی

که سرما حیله گر بوده است و خواهد بود

ولی من

گرمم

گرمم از عشقی که گرمایش فرا بگرفته روزگارم را

که گرمایش مرا گهواره شبهای سرد است

من مستم

و گرمای وجودم که از عشق است

آب می سازد تمام برف های این زمستان را ،

من عاشق ولی دب تنگ اما پر ز عشقم

کاش می شد که در ساحل دریای عشق ،

اندکی آسوده می بودم ،

ولی پرتلاتم حالتی دارم ز دوری

من مجنون و بی دل ولی بی دست و پا هستم

چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 توسط امیرفراز |

جاده های دلتنگی

 

داشتم میرفتم که با همه چیز خداحافظی کنم .

داشتم میرفتم تا از این دنیا با تمام نیرنگ ها بدیها و پستی هایش فرار کنم . گمان نمیکردم چشمی درجست و جوی من باشد . در راهی بودم که از انتهایش خبر نداشتم و هرچه بیشتر پیش میرفتم بیشتر رنج میبردم . از همه چیز دل بریده بودم . در انتظار مردن لحظه ها را سپری میکردم .

دیگر حتی افتادن برگ درختان هم مرا ناراحت نمیکرد .

دلم از سنگ شده بود وجودم سرد سرد . تنها برای خاک زنده بودم . من در نظر درختان گلها و زلالی چشمه ها مرده بودم و زندگی هم به عکس العملهای من میخندید . حاضر نبودم که ببینم در زندگی شکست خورده ام . تمام حرفها اشک هایم را پشت غرورم پنهان کرده بودم .

نمی خواستم که کسی برایم گریه کند . من تصور می کردم راهی برای بازگشت وجود ندارد . از سراسر وجودم غرور می جوشید که از بازگشتنم خودداری میکرد . تا اینکه سحر بوی گلهای کناره جاده نظرم را جلب کرد . از زمانی که پا در این راه گذاشته ام این اولین چیزی بود که نظرم را جلب می کرد . باد موسیقی زندگی را می نواخت و من با گلها می رقصیدم . دیگر واژه ی زندگی برایم زیبا بود . زنده بودم تا زندگی کنم . افسوس که یک برگ پاییزی همه چیز را دوباره از من گرفت و باز در این دنیا تنهای تنها شدم دلم میخواست فریاد بکشم و انتقام بگیرم . اما بر لبهای من ترانه ی سکوت جاری بود .  از پشت پرجین سکوت به زندگی نگاه میکردم .

دلم میخواست برگردم ولی داغ گلهای کنار جاده در دلم تازه می شد .

مجبور شدم در این راه بی پایان جلو تر روم ...

پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 توسط امیرفراز |

چگونه فراموشت کنم ؟

 

چگونه فراموشت کنم تورا که از خرابه های بی کسی به قصر سپید عشق هدایتم کردی .

عاشقی بی قرار و یاری باوفا برای خویش ساختی .

آهو بره ای شدی که دوستی گرگ را پذیرفتی .

و برای اشکهای او شانه هایت را ارزانی داشتی .

و با صداقت عاشقانه ات دلش را بدست آوردی .

چگونه فراموشت کنم تورا که سالها در خیالم سایه ات را میدیدم  .

و تپش قلبت را حس میکردم . و به جست و جوی یافتنت به درگاه پروردگارت دعا میکردم  که خدایا پس کی اورا خواهم یافت .

چگونه فراموشت کنم تورا ،

که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم .

برایم تمامی اسمها بیگانه شده اند و همه خاطرات مرده اند .

دستم را به تو می بخشم و نگاهم از آن توست و شانه هایم که نپرس . دیگر با من غریبه اند و تمامی لحظات تورا می خواهند و برای عطر نفسهایت دلتنگی میکنند .

چگونه فراموشت کنم تورا ،

که قلم سبزم را به تو هدیه کردم که حتی نوشته هایت همرنگ نوشته هایم باشد . پیشترها سبز را نمی شناختم بهتر بگویم با سبز رفاقتی نداشتم . سبز را با تو شناختم و دلم می خواهد که بایادتو همیشه سبز بنویسم . دلت را به من بده ، فکرت را به من بده ، سرت را روی شانه هایم بگذار .

و بگذار عطر کلماتت را میان هم قسمت کنیم ... 

یکشنبه دهم خرداد 1388 توسط امیرفراز |

یه داستان طنز

 

روزی مردی از مرد بودنش خسته شد و از خدا خواست تا جایش را با زنش عوض کند . خدا اون روز به حرف مرد گوش داد و زن و شوهر جایشان را باهم عوض کردن . صبح شد و خانم که حالا آقای خانه بود سرکار رفت . آقا که حالا خانم خانه شده بود بعد از جمع کردن میز صبحانه جارو زدن خانه پاک کردن شیشه ها شستن لباسها پختن غذا گردگیری منتظر آمدن فرزند و شوهرش شد . آقا آمد و پاشو روی پاش انداخت و چایی خواست . بعد از غذا تلویزیون تماشا کرد . شب بخیر گفت و خواست بخوابد . خانوم (آقای قبلی) بعد از جمع کردن میز شام و شستن ظرفا و تمیز کردن دستشوئی و حمام و خوابوندن بچه رفت و ...

خانوم (آقای قبلی) صبح از خدا خواست که به وضعیت اول برگردد

خدا گفت باشه قبول اما باید ۹ ماه صبر کنی

آخه آقا که حالا خانوم بود حامله شده بود

 

شنبه نهم خرداد 1388 توسط امیرفراز |



اول از همه سلااااااااااااااااااام
من یه پسر پرسپولیسیم
بسه دیگه خیلی درباره ی خودم توضیح دادم
امیدوارم بهتون خوش بگذره


آبان 1388
خرداد 1388

RSS 2.0

Designed By ParsTheme